تبليغاتX
زندگي دونفره
 

.

.

.

.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 10:48 توسط ادویه خانم |

 

نظر شما چیه؟

.

.

.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:46 توسط ادویه خانم |

 

دیروز مصادف بود با هفتمین سال گرد آشناییمون!

.

.

.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:44 توسط ادویه خانم |

 

الان داشتم آرشيو آذرماه ٨٧ رو مي خوندم،

(می خواستم ببینم تولد مادربزرگ پرنده چه روزیه؟)

لحظه به لحظه ش اومد جلوي چشمم...

انگار همین دیروز بود.

چقدر روزها زود می گذرن!!

چقدر خوبه که من هر چند نامرتب اما "روزمرگی" هام رو می نویسم و خاطراتم برام باقی می مونن.

این صفحات رو خیلی دوست دارم و این یادداشت های روزمره خیلی برام عزیز هستن.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 21:42 توسط ادویه خانم |

 

امروز عصر دقیقا بعد از یک ماه مامان جونم از مسافرت اومد.

فعلا سرم گرمه مامانه و کلی حرف داریم که بزنیم....

 

بر می گردم..... 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:37 توسط ادویه خانم |

 

 

ســـلام، من با روحیه خوب برگشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:32 توسط ادویه خانم |

 

وااااي مرسي كه انقده لوسم كرديد!

از ديروز صبح كم كم حالم بهتر شد.

حالا بعدا ميام مي گم چرا؟!

البته يه دليل مهمش شما مهربونا بوديد كه هميشه و هميشه كنارميد.

امروز و فردا مراسم دارم و فك نكنم فرصت بشه بيام باهاتون گپ بزنم.

اما در اولين فرصت حتما ميام....

كلي حرف تو دلم قلمبه شده....

 .

 .

.

بوس بوســـــــــــــي

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:0 توسط ادویه خانم |

 

دلم گرفته !

.

.

.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:17 توسط ادویه خانم |