الان داشتم آرشيو آذرماه ٨٧ رو مي خوندم،
(می خواستم ببینم تولد مادربزرگ پرنده چه روزیه؟)
لحظه به لحظه ش اومد جلوي چشمم...
انگار همین دیروز بود.
چقدر روزها زود می گذرن!!
چقدر خوبه که من هر چند نامرتب اما "روزمرگی" هام رو می نویسم و خاطراتم برام باقی می مونن.
این صفحات رو خیلی دوست دارم و این یادداشت های روزمره خیلی برام عزیز هستن.
امروز عصر دقیقا بعد از یک ماه مامان جونم از مسافرت اومد. ![]()
فعلا سرم گرمه مامانه و کلی حرف داریم که بزنیم....
بر می گردم..... ![]()
وااااي مرسي كه انقده لوسم كرديد! ![]()
از ديروز صبح كم كم حالم بهتر شد.
حالا بعدا ميام مي گم چرا؟!
البته يه دليل مهمش شما مهربونا بوديد كه هميشه و هميشه كنارميد.
امروز و فردا مراسم دارم و فك نكنم فرصت بشه بيام باهاتون گپ بزنم.
اما در اولين فرصت حتما ميام....
كلي حرف تو دلم قلمبه شده....
.
.
.
بوس بوســـــــــــــي ![]()
دلم گرفته !
.
.
.